پیتزا برای خانه آخر خیابان بلوط(6)

فصل ششم. اتاق خواب
گاهنامه ادبی
صدای بازشدن ناگهانی در آلیا را از جا پراند. نمی دانست چقدر خوابیده یا الان چه ساعتی از روز است. کمی طول کشید تا فهمید کجاست ولی در تاریکی مطلق نتوانست بفهمد دری که باز شده در اتاق خودش بوده یا صدا را از جای دیگری شنیده است. بلافاصله صدای الکساندر که معلوم نبود کی وارد شده کنار گوشش گفت: 
-دنبالم بیا
و دست سرد و قدرتمندی دور مچش حلقه شد. آلیا گیج و خوابالود پرسید:
- چی شده؟
- باید بریم!
- خونه؟
- نه! به اتاق خواب
- ولی من که خوابیده بودم!
- به اتاق خواب من!
و او را در تاریکی مطلق دنبال خود کشید. آلیا هنوز خوابالود بود؛ فکر اتاق خواب راحتی با تخت نرم ذهنش را پر کرد. با دست آزادش مثل بچه ای خوابالود چشم هایش را مالید و بدون مخالفت راه افتاد. جایی را نمیدید و برای همین جرات نمی کرد از کنار الکساندر دور شود. مسلما خون آشام می توانست در تاریکی به خوبی ببیند و بدون هیچ مشکلی به مسیر ادامه می داد. دوباره به اتاق خواب فکر کرد و بعد به یاد فیلم هایی که درباره خوناشام ها دیده بود افتاد. اتاق خواب خوناشام ها همیشه در سرداب بود، اما حس می کرد که به سمت طبقات بالا حرکت می کنند:
- خیلی مونده؟
الکساندر تمام مدت سعی کرده بود افکار آلیا را بخواند، ولی ذهنش چنان گنگ و درهم بود که چیزی نصیبش نشد. فقط توانست ترس از تاریکی را در فضا حس کند. با بی حوصلگی جواب داد:
- نه
آلیا کورسوی نور را دید و کم کم طرح پله هایی در انتهای راهرو نمایان شد. شاید این مسیر به سرداب می رسید. شاید سرداب زیر زمین نبود، ظاهرا تمام قصر به اندازه سرداب تاریک بود. به پایین پله ها که رسیدند نگاهی به بالا انداخت. در بزرگ و سنگین بالای پله ها با دو مشعل در اطرافش او را بیش از همه یاد فیلم های ترسناک بود. با صدای لرزانی به حرف آمد:
- من دوست ندارم توی تابوت بخوابم!
- منظورت چیه؟
- خوناشاما توی تابوت می خوابن!
- اینم توی فیلما دیدی؟
آلیا با خجالت سرش را پایین انداخت.
- منم دوست ندارم توی تابوت بخوابم، برای همین تخت دونفره بزرگ و راحتی توی اتاقم دارم که برای هر دوی ما جا داره!
- یعنی باید کنار شما بخوابم؟
و ایستاد. الکساندر برگشت و نگاهی به او انداخت؛ نور کم راهرو خوناشام را بزرگتر و ترسناکتر نشان می داد، اما به راحتی دست دختر را رها کرد:
- می تونی برگردی به اتاق خودت...
حالا کم کم داشت خواب از سرش می پرید. نگاهی به مسیری که آمده بودند انداخت و چیزی به جز تاریکی ندید. زمزمه کرد:
- نمی خوام برگردم
- بسیار خب، پس دنبالم بیا!
به بالای پله ها که رسیدند الکساندر در را باز کرد و منتظر شد تا آلیا وارد شود. دختر بدون تعارف داخل اتاق رفت. در نور کمرنگ مشعل های بیرون اتاق مانند قصرهای مجلل واقعی شده بود. تخت خواب بزرگ دونفره ای دقیقا وسط اتاق قرار داشت و روی دیوار روبرو پنجره سراسری پرده پوشی قرار داشت. الکساندر در را پشت سرشان بست و اتاق در تاریکی فرو رفت. دختر بازویش را چسبید. خوناشام که انتظار این حرکت را نداشت با تعجب نگاهی به او انداخت و با دیدن نگاه خیره اش به یاد آورد انسان ها در تاریکی نمی توانند ببینند. به سمت تخت هدایتش کرد و لباس خوابی را که روی تخت افتاده بود به دستش داد
- لباست رو عوض کن!
آلیا لباس را گرفت و با لمس دست وارسی کرد، اما بی حرکت ماند. مستاصل ایستاده بود و بدون اینکه ببیند اتاق را چشم می گرداند. 
- منتظر چی هستی؟
- شما...توی تاریکی میبینید؟
- البته
- خب... الان میتونید من رو ببینید؟
و سرش را پایین انداخت، اما سرخ شدن گونه هایش از دید الکساندر پنهان نماند. داشت به تعویض لباس و خوابیدن کنار خوناشام فکر می کرد و در ذهنش دنبال راهی برای فرار بود. حالا کاملا هوشیار شده بود و الکساندر به جز خشم و اضطراب، ترس را نیز در فضا حس کرد. برای لحظه ای کلر را به خاطر آورد؛ به یاد اولین بار افتاد که او را به همین اتاق آورد؛ چشمان خجالت زده و ترسانش را به خاطر آورد و چیزی در گلویش پیچید...
- من میرم به اتاق کناری، تا برگردم لباست رو عوض کن!
- ولی...
- از تاریکی می ترسی؟
آلیا ابتدا جوابی نداد، ولی بعد پرسشی را که در ذهنش بود به زبان آورد:
- شما... برای چی میخواید من کنار شما بخوابم؟
- خودت چی فکر می کنی؟
- آخه خدمتکار که هست! چرا از اون نمی خواید بیاد به تختتون؟ تازه شما رو هم دوست داره!
- من ارباب این قصرم، و من تصمیم می گیرم کی شب کنارم بخوابه! فکر کردی برای چی اینجایی؟
لحن سردش به معنای پایان گفتگو بود...و وقتی صدای بسته شدن در شنیده شد، آلیا برای اینکه جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، بدون اینکه مطمئن باشد واقعا در اتاق تنهاست پیرهن را از سرش بیرون کشید.
الکساندر به اتاق کوچک کناری رفت که با دری از اتاق اصلی جدا می شد. در را بست و به آن تکیه داد. اینجا اتاق کلر بود. تمام حرکات این دختر، سرسختیش، دستپاچگیش، حتی چشم هایش که با وجود شیطنت طور خاصی صاف و ساده بود او را یاد کلر می انداخت. غرق خاطرات شیرینش شد و وقتی به زمان حال برگشت نمی دانست چقدر در همین حال مانده است. پیش از رفتن نگاهی در اتاق چرخاند و چشمش به گهواره ای افتاد که کنار تخت خواب قرار داشت. به یاد آورد گهواره را با چه شوقی برای نوزاد کلر خرید...و دوباره چهره اش سخت و سرد شد! بدون شک تمام انسان ها شبیه هم بودند، شباهت این دختر به کلر هم نمی توانست ربطی به گهواره ای داشته باشد که هرگز استفاده نشد. 
به اتاق که برگشت الیا روی تخت دراز کشیده بود، غرق خواب...چنان زیر پتو فرو رفته بود که انگار این تخت از ابتدا متعلق به خودش بوده است. دیدن چهره آرامش در خواب، دوباره او را به یاد کلر انداخت. هرچه بیشتر تماشا می کرد بیشتر متوجه شباهت ها می شد. اگر این دختر نوزاد کلر بود، پس نمی توانست مثل یک برده معمولی همبستر ارباب خانه شود. اما دلیلی نداشت بخواهد به فرزند کلر بیشتر از یک برده احترام بگذارد. عاقبت تصمیم گرفت؛ چه این دختر نوزاد کلر باشد یا نه، وقتی اینقدر راحت در تخت خواب الکساندر به خواب رفته، نمی تواند نقشه اش را عملی کند. ناراضی از حس مهربانی که وجودش را گرفت، ملافه ای برداشت و به همان اتاق کناری رفت.

 

رویا.سین

 

گاهنامه ادبی

/ 0 نظر / 27 بازدید