پیتزا برای خانه آخر خیابان بلوط (7)


از صدایی که من را به نام می خواند بیدار شدم. در تخت راحت و نرم غریبه ای خوابیده بودم. کمی طول کشید تا به خاطر بیاورم کجا هستم. نگاهی به اطراف انداختم ولی خون آشام در اتاق نبود. اتاق در نور روز تیره و غمناک به نظر می رسید. پرده ها هنوز کشیده بود و نمی شد فهمید چه ساعتی از روز است. تخت سیاه و بزرگ بود و مشخص بود ملحفه های قرمز تیره و مات و پرده های زرشکی تیره مدت هاست مرتب نشده اند. از تخت پایین پریدم. کف اتاق سرد بود، لرزم گرفت... اتاق طور خاصی سرد بود. سرد و دلگیر و خالی. شومینه سرد معلوم بود که سالهاست روشن نشده و خاکی که روی همان معدود اثاثیه نشسته بود نشان از دست نخورده ماندن اتاق داشت. معلوم بود مدت زیادیست که کسی این اتاق را گردگیری نکرده است. تصمیم گرفتم کمی گرما به اتاق بیاورم. به سمت پنجره رفتم و پرده را کشیدم، اما هوای بیرون روشن و آفتابی نبود. منظره ابری دلگیر و تیره روبرو ، غروب را به خاطرم آورد. ترکیب چشم نواز کوه و جنگل و سبزه زار روبرویم، فکر فرار را در ذهنم زنده کرد. اگر می توانستم بدون دیده شدن از سبزه زار بگذرم، جنگل جای خوبی برای پنهان شدن بود. باید می فهمیدم تا زمین چقدر فاصله داریم. دست دراز کردم تا پنجره را باز کنم، دستم به دستگیره نرسید. نگاهی به اطراف انداختم و صندلی روبروی شومینه را کشیدم کنار پنجره. دستگیره زیاد محکم نبود، راحت باز شد. کسی داشت به زبان غریبه ای آواز می خواند. نگاهی به پایین انداختم. سه طبقه پایین تر، جوانی با موهای بلوند فرفری که داشت گل های سرخ زیر پنجره را هرس می کرد، با شنیدن صدای پنجره سرش را بالا آورد و آوازی را که می خواند نیمه تمام گذاشت. با دیدنم چند قدم عقب رفت، مطمئن نبودم به زبان ما حرف بزند، برای همین با لبخند برایش دست تکان دادم، اما حرفی نزد، در عوض ناگهان چهره اش پر از ترس شد و هراسان سرش را پایین انداخت. قبل از اینکه دلیل رفتارش را بفهمم پرده کشیده شد، با حرکت شدیدی از صندلی کنده شدم و افتادم روی تخت. 
- هی... معلومه چی...
اما خشمی که در چهره خوناشام دیدم زبانم را بند آورد. ترجیح دادم از دسترسش دور باشم، روی تخت تا جای ممکن عقب رفتم! با خشمی نمایان فریاد کشید
- داشتی چه غلطی می کردی؟
جرات نکردم حرفی بزنم. چند قدم جلوتر آمد. خودم را به دیوار چسباندم. جایی برای فرار نبود! 
مچ دستم را محکم گرفت، سرش را جلوتر آورد و در چشم هایم خیره شد. واقعیت را گفتم
- داشتم بیرون رو تماشا می کردم
- با باغبون چه کار داشتی؟
- هی...هیچی! فقط داشتم بیرون رو تماشا می کردم
- با باغبون چی کار داشتی؟
صدایش آرام، اما لحنش خطرناک بود. 
- من کاریش نداشتم! فقط می خواستم بیرون رو تماشا کنم...نمی دونستم اون پشت پنجرست!
صورتش را نزدیک تر آورد و در چشم هایم خیره شد. چشمانش به طرز تهدید کننده ای می درخشید و دندان های نیشش بیرون زده بود. مطمئن بودم آماده است خونم را بمکد. 
- باور کنید... نمی دونستم نباید بی اجازه پنجره رو باز کنم!
- می خوای بیرونو ببینی؟
- بله
با تردید جواب دادم. تقریبا منتظر بودم من را از پنجره به بیرون پرت کند. اما در عوض با تغییر رفتاری ناگهانی از تخت بلندم کرد و اینبار آرام کف اتاق گذاشت.
- لباس بپوش!
- میریم بیرون؟
- مگر همین رو نمی خوای؟
- خب...چرا!
- بسیار خب، لباس بپوش!
نگاهی به اطراف انداختم. به خاطر نمی آوردم دیشب لباس هایم را کجا انداختم؟ الان اثری از هیچ کدام نبود! خوناشام که پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد بدون اینکه سرش را برگرداند به دری اشاره کرد و گفت:
- برو به اتاق کناری. می تونی هرچی دوست داری بپوشی!
با تردید در را باز کردم و وارد شدم. انگار قدم به دنیای دیگری گذاشته باشم. پرده های چهار طرف تخت با سلیقه به بالا کشیده شده و جمع شده بود و تمام ملافه ها و روتختی با رنگ قرمز درخشانی انتخاب شده بودند. روی دیوار بالای تخت تابلوی بزرگی آویزان بود. زن جوان زیبایی روی صندلی نشسته و الکساندر پشت سرش ایستاده بود. زن پوست زیتونی، موهای بلند و درخشان مشکی و چشم های خوش حالتی داشت، اما با وجود قیافه و ژست اشرافیش لباس ساده و بلندی به رنگ سبز تیره پوشیده بود که رنگ سبز چشم هایش را بیشتر به چشم می آورد. چهره زن را قبلا جایی دیده بودم. آشنایی خاصی در چشم هایش بود. این همان زنی بود که عکس کوچکش را در راهروی خانه آخر خیابان بلوط دیدم. یعنی این زن می توانست بانوی خانه باشد؟ پس لوسی دروغ گفت...دختر بدجنس... می خواست من را عصبانی کند! اما حالا این من بودم که به اتاق بانوی خانه قدم گذاشته بودم و اجازه داشتم لباس های او را بپوشم…
صدای خوناشام آمد که چیزی را به زبان ناآشنایی فریاد زد. حدس زدم با باغبان صحبت می کند. سراغ کمد لباس ها رفتم و لباس خاکستری براقی را انتخاب کردم. دوست داشتم من هم لباسم را با رنگ چشم هایم هماهنگ کنم...
از اتاق که خارج شدم، الکساندر پشت در بود. شنل سیاه رنگی پوشیده بود و شنل سیاه رنگی را هم دور شانه من گره زد؛ دستم را گرفت و مرا کنار پنجره برد. پشت سرم ایستاد، شنل را روی شانه هایم انداخت و پرسید:
"آماده ای؟"
فکر اینکه من بانوی این خانه ام و شنل سیاهی که بدنم را احاطه کرده بود به من آرامش می داد. بدون اینکه واقعا بدانم باید آماده چه چیزی باشم سر تکان دادم، و بلافاصله حس کردم در پوشش سیاه رنگ فرو می روم و از زمین جدا می شوم. الکساندر مرا از پشت در آغوش گرفت و از پنجره به بیرون پرواز کردیم...

(رویا.س)

گاهنامه


/ 1 نظر / 42 بازدید
رویا س

ادامه داستان بعد از دوهفته تعطیلی با عرض پوزش از تاخیر رخداده...