... سرنوشتی بر یک لبخند

 

 .............................................

آن وقت ها تازه گوشی ها دوربین دار شده بود! تازه داشتیم یاد می گرفتیم وقتی همدیگر را میبینیم آخرین کلیپ یا آهنگی را که یکی دیگر فرستاده برایمان بفرستیم برای دیگری...
هنوز یاد نگرفته بودیم به مصیبت های هم بخندیم، از هم فیلم بگیریم، به هم بخندیم، دیگران را به خاطر جنسیت، یا تفاوت یا هرچیز دیگری مسخره کنیم...
اما آن کلیپ شاید اولین جرقه همین جریان بود. فیلم کوتاهی از اضطراب یک پسربچه دبستانی در پاسخ دادن به سوالات معلم که معلوم نبود توسط آموزگار بی مسئولیت گرفته شده یا به روایتی توسط یک متخصص یا دانشجو جهت بررسی اضطراب...
هرچه بود آن فیلم آن روزها شده بود مایه سرگرمی ما! اسم پسر بیژن بود یا بیژن صدایش می کردند، شمالی بود و در جواب سوال معلم که "چرا در شمال ایران سقف خانه ها را شیب دار می سازند" چنان دستپاچه می شد که تنها می توانست کلمات مهم سوال را تکرار کند!
آن فیلم آن موقع برای من مظهر بی کفایتی نظام آموزش و پرورش بود که چرا یک دانش آموز شمالی نباید بداند چرا سقف خانه اش شیب دار است؛ و چرا یک معلم باید اینطور دانش آموزش را مضحکه دست مردم کند؛ اما انکار نمی کنم که من هم به اضطراب و ترس کودکانه اش خندیدم، و اگرچه ته دلم برایش سوخت و می دانستم چنین عملی خلاف تمام قوانین انسانی است، فیلم را نگه داشتم و حتی به دیگران هم نشان دادم!
آن ها که روزنامه جام جم روز یکشنبه را خوانده اند و مثل من گزارش های اجتماعی صفحه آخر را دنبال می کنند اما حتما مانند من دیدند که سرنوشت کودک 9ساله ای که به فاصله چند ماه مضحکه دست تمام مردم ایران شده بود به کجا رسید؛ بیژن(اگر نام واقعیش این باشد) همان وقت به دنبال تمسخر دیگران مدرسه را رها کرد!
پسرک حالا 16 سال دارد، گچکاری می کند و چنان خاطره بدی از مدرسه دارد که هرگز حاضر نیست به آنجا برگردد؛ که اگر بخواهد فراموش کند هم تمسخر گاه و بیگاه آشنایان اجازه نمی دهد...
گزارش را که خواندم بغضم گرفت، دقیقا همانجا، میان خواندن بلند بلند آن برای مادرم، نتوانستم ادامه دهم! به کلیپی فکر کردم که هنوز باید داشته باشمش، و به کلیپ های دیگری که خوشبختانه ندارم! به اینکه من با تمام حساسیت هایم به اندازه دیگران در آینده این پسر نقش داشته ام، که حتی اگر زندگیش بدون درس خواندن بگذرد، آسیبی که ما مردم بر روح و روانش زدیم هرگز درمان نمی شود...
به همه دیگرانی که ندیده و نشناخته فیلم هایشان را دیدیم، خندیدیم و هیچ فکر نکردیم این انسان در گوشه ای از همین کشور خودمان با این اوضاع چطور باید زندگی کند...
به اینکه چقدر آدم های بدی شده ایم!

رویا.سین

 

گاهنامه اجتماعی

/ 3 نظر / 56 بازدید
ح.الف

سلام جناب نوری بسیار داستان خوب و بجایی بود. یکی از وظایف هنرمندان زیستن در زمانه ی خود است. شناخت مشکلات و بیان راهکار برای آنها؛ متاسفانه هنرمندان ما در روزهای پر آشوب بجای یاری مردمشان ، یا قهر می کنند یا سکوت می کنند یا فرار می کنند یا در مقابل دوربین برهنه می شوند و هیزم به آتش مردم می گذارند. شاید خودشان نمی دانند که طبیب روح هستند و روح هزاران بار از جسم مهم تر است. بهرحال همه رفتند و می روند، ولی چاپلین می ماند تخت جمشید می ماند شریعتی می ماند و.... حرف آخر اینکه هنر زبان یک ملت است اگر هنرمندان ما غافل نباشند و قدر این هدیه خدادای را بدانند.

زمهریر

اخلاق را زیر پا گذاشتیم تا قدّمان به تکنولوژی برسد [ناراحت] سپاس تذکر به جایی بود [گل]

لیلای

سلام دردی پنهان دارد. بعضی وقتها که به تفریح دور و بری ها نگاه می کنم. یک سوال ذهنم رو در گیر می کنه که باهم بودن وشاد بودن بعضی ها بازی با احساسات و افکار و زندگی شخصی دیگرانه . و چرا ما همه چیز رو باید تقصیر تکنولوژی بیندازیم. و باز می رسمبه اینکه تنها بودن و در انزوای خودم ماندن رو با سوزاندن خلوت دیگران نباید جشن بگیریم. به امید اینکه در زندگی الفبای انسان بودن را بیاموزیم[گل]