پیتزا برای خانه آخر خیابان بلوط(8)

فصل هشتم. کلر
آلیا از وحشت چشمانش را به هم فشرد. نفهمید چقدر در هوا معلق ماندند تا دوباره توانست زمین سفت را زیر پایش حس کند. خوناشام که در مدت پرواز او را مثل پرکاهی نگه داشته بود، حلقه دستش را شل کرد اما رهایش نکرد.
- می تونی چشماتو باز کنی!
صدای ملایم و مهربانش را کنار گوشش شنید و ناخودآگاه چشم باز کرد. منظره پیش رو شگفت انگیز بود. دریاچه ای کوچک مقابل چشمانش قرار داشت که دور تا دورش را درختچه های گل سرخ پوشانده بودند و جابجا بین بوته ها، درخت های بید مجنون در باد می رقصید.
- خدای من...
- خوشت اومد؟
آلیا جواب نداد. الکساندر در ذهن او خودش و کلر را دید که روی نیمکت سمت مقابل دریاچه زیر تاق بیدمجنون نشسته اند. خودش را دید که دست دور شانه کلر حلقه کرد و موهایش را بوسید. گل سرخی را که در دست داشت بین موهایش فرو کرد...
تصویر چنان واقعی بود که به لرزه افتاد. برای خلاص شدن از تاثیر پررنگ خیالات دختر او را محکم به خود فشرد، آنقدر که نفس در سینه آلیا گره خورد.
- آیییی....
صدای ناله دختر خوناشام را به زمان حال برگرداند. به خود مسلط شد و حلقه دستش را دوباره باز کرد. آلیا اینبار از فرصت استفاده کرد و مثل خرگوشی چالاک از او فاصله گرفت. الکساندر با چشم های تیره و ابروهای درهم به همان نیمکت خیره شده ماند. از زمانی که کلر رفته بود به اینجا قدم نگذاشته بود. تمام این منظره در لذتی که بانوی زیبایش از حضور در آنجا می برد برایش معنا داشت. و حالا با نبود او، انگار زیبایی از طبیعت رفته بود. خشم و انتقام دوباره در قلبش جوشید... 
آلیا زیرچشمی خوناشام را برانداز کرد. مطمئن نبود در ذهنش چه می گذرد، اما به نظر نمی رسید خطری برای او داشته باشد. حواسش دوباره جلب محیط شد. همه جا سرسبز و زیبا بود. متوجه شد که اینجا برخلاف شهر خودش هوا گرم تر است. تابستان بود؟ اما پیش از آنکه برای پرسیدن لب باز کند الکساندر پرسید:
- چقدر از خانوادت می دونی؟
- هیچی! مادرم منو گذاشت سر راه و رفت...
با بدخلقی جواب داد. دلش نمی خواست در این باره حرف بزند...
- مادرت رو دیده بودی؟
- نه...من خیلی بچه بودم! شاید یکی دو ماهم بوده...لابد از من خوشش نمیومده...یا شاید خیلی فقیر بوده... اونا میگن خوشگل بوده! شاهدا گفتن یه زن خوشگلو دیدن!
- پدر چی؟
- چیزی ازش نمی دونم! مثل مادرم! بهرحال...چه اهمیتی داره؟
و سعی کرد موضوع بحث رو عوض کند:
- اون زن که عکسش توی اتاق خوابه...
- اسمش کلر بود!
- کجاست؟
- رفته! خیلی وقته که رفته!
چهره گرفته اش باز هم تیره تر شد. آلیا فهمید که خوناشام هم مثل او موضوع بحث را دوست ندارد. ساکت شد، به سمت دریاچه برگشت و خودش را غرق تماشای منظره نشان داد، اما الکساندر شنید که با خودش فکر کرد "اونم مثل من تنهاست!" و غم را در فضا حس کرد...
آلیا در چشم برهم زدنی دوباره حلقه دستان و گرمای شنل سیاهرنگ را حس کرد. احساس آرامش کرد، نخواست در مقابل خوناشام مقاومت کند. الکساندر سر کنار گوشش برد و آرام زمزمه کرد:
- دیشب چه خوابی دیدی؟
آلیا سر به زیر انداخت و از شرم سرخ شد. خواب سوزی را دیده بود که زاک را می بوسید...
به نشانه انکار سر تکان داد.
- هیچی...
- دلت می خواد تجربش کنی؟
و به ضربان قلب دختر گوش سپرد که هماهنگ با نفس هایش سرعت گرفت. آلیا ساکت ماند و سر به زیر انداخت. خوناشام دوباره زمزمه کرد:
- می خوای؟
و با چرخشی ناگهانی او را به سمت خود برگرداند و تا راستای صورتش بالا کشید. به چشمهایش خیره شد و با رضایت درک کرد که دختر جذب شده است. هیجان در فضا موج می زد... لب هایش را جلو برد...
- قربان! سفارشتون حاضره!
الکساندر آلیا را بدون اخطار رها کرد و به سمت لوسی برگشت که با رنگ پریده و چشم های رو به پایین، سعی داشت خودش را کنترل کند. آلیا با سردرگمی خودش را جمع و جور کرد، اما بلند نشد، فقط با دیدن آلیا که از خشم می لرزید پشت خوناشام پناه گرفت. هنوز قلبش از هیجان اتفاقی که داشت می افتاد به سینه می کوبید...
- برده رو ببر به اتاقش
لحن سرد الکساندر آلیا را سردرگم تر کرد. همین چند لحظه پیش نبود که با مهربانی خواست او را ببوسد؟ اما وقتی متوجه شد واقعا عزم رفتن دارد موضوع مهم تری به ذهنش رسید.
- صبر کنید... آقای الکساندر...
- ارباب! 
با لجبازی تکرار کرد:
- آقای الکساندر! ممکنه امشب هم پیش شما بخوابم؟
الکساندر بی هیچ حرفی به سمت عمارت بزرگی که از لای درخت ها پیدا بود راه افتاد و او را در مقابل چشم های گشاد از تعجب و خشم لوسی تنها گذاشت. آلیا نگاهی به لوسی انداخت و با بدخلقی به او پرید:
- چته نصفه خوناشام؟ 
حرفش لوسی را باز هم خشمگین تر کرد. رنگ پریده اش باز هم پریده تر شد، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما صدایی از گلویش در نیامد. عاقبت مشت های گره کرده اش را تا روی سینه بالا آورد و با لحن تهدید کننده ای گفت:
- پاتو از گلیمت درازتر کردی برده!
و با عصبانیت به سمت عمارت برگشت. آلیا پشت سرش فریاد زد:
- برده رو ببر به اتاقش نصفه خوناشام!
اما لوسی نه برگشت و نه جوابی داد. رفتنش را تماشا کرد و وقتی به اندازه کافی دور شد، همانجا لب دریاچه روی چمن ها دراز کشید. توانسته بود عصبانیتش از الکساندر را با عصبانی کردن لوسی تا حدی تسکین دهد، اما بیشتر از خودش عصبانی بود. چندساعتی حس کرده بود ارباب خانه دوستش دارد، اما حرفی که زمان ترک کردنش، آنهم کمتر از یک دقیقه بعد از آن موقعیت خاص، شنید هنوز در گوشش زنگ می زد. الکساندر ارباب خانه بود و او چیزی جز یک برده ساده نبود. برده ای که به زودی قرار بود غذای ارباب خانه شود. با همین فکرها زیر آفتاب گرم نزدیک ظهر چشم هایش دوباره گرم شد...

 

(رویا.س)

گاهنامه

/ 0 نظر / 32 بازدید