...به بهانه کمپین دوستی ایران و اسراییل

 

................................................................


جورج لاکوف متفکر برجسته‌ی آمریکایی در باب حمله‌ی آمریکا به عراق گفته‌است: «پس از سقوط صدام، این دیگر جنگ نیست، اشغال است.» او با نفس حمله‌ی آمریکا به عراق مخالف بود و در این عبارت نیز سواستفاده‌ی محافظه‌کاران آمریکایی از استعاره‌ی جنگ را تذکر می‌داد. به گمان او، حقیقتی که آمریکا با آن روبروست، نه موقعیت جنگ که موقعیت اشغالگری‌است و استفاده از استعاره‌ی جنگ، چیزی نیست جز یک شیادی‌ رسانه‌ای. درست در همین نقطه است که سرنوشت مردم فلسطین با مردم ایران در موقعیت کنونی گره می‌خورد. موقعیتی که قرار است دچار آن شویم، نه فقط یک جنگ که به عکس اشغال‌گری است.

با این گزاره این یادداشت کوتاه را به تعریض آغاز می‌کنم و آن را با اشاراتی از شمس تبریزی به پیش می‌برم.

شمس در مقالات حکایت بهلول و قاری قرآن را باز می‌گوید. به روایت او، بهلول را به محضر خلیفه می‌برند تا بازخواستش کنند. چرا که در ملا عام خطاب به قاری گفته‌است: «دروغ می‌گوید!». بهلول میان صوت و قول راوی تفکیک قائل می‌شود و خردمندانه به شکاف میان حقیقت و محاکات آن اشاره می‌کند. با این بیان، در موقعیت تاریخی ما، احمدی‌نژاد به روایت بهلول دروغ می‌گوید راجع به حقیقت فلسطین، اما پرسش فلسطین را نمی‌توان به قاب روایت احمدی‌نژاد و اعوانش (= روایت اسرائیل)‌ تقلیل داد. در وضعیت کنونی،‌ تقلیل مسئله‌ی ایران به یک موضوع صرفن محلی شاید ابلهانه‌ترین خیانتی‌است که می‌توان در حق مردم این قلمرو جغرافیایی(منظورم، ایران) مرتکب شد. به بازی «مردم ایران و مردم اسرائیل» وقتی می‌توان با اغماض -به عنوان یک محصول مصرفی پست‌مدرن- نگریست که اسمی از «مردم فلسطین» هم در آن بیاید. بگذارید این دو عبارت را کنار هم ببینیم. مردم ایران/ مردم اسرائیل. این گزاره با استفاده از یک تناظر واژگانی با چفت «مردم» ‌می‌خواهد ایران و اسرائیل را در یک طبقه‌بندی سیاسی قرار دهد. این تناظر پیشاپیش با به رسمیت شناختن اسرائیل به اسم «مردم»، بدون قید و شرط مردم فلسطین، در واقع به نام «ایران»،‌ مردم فلسطین را قربانی می‌کند. «اسرائیل» برای قرن‌ها صرفن یک استعاره بود. این استعاره، یک جغرافیا را اشغال کرد و آن را به سلاخی از محتوا تهی‌کرد و حالا خود را به عنوان یک واقعیت بر ما تحمیل می‌کند و اصرار می‌ورزد که دیگر «فلسطین» یک استعاره است. با اشاره‌ای که در آغاز مطلب آوردم، قصد دارم بگویم که اگر «فلسطین»، یک استعاره‌است، بی‌تردید همان استعاره‌ی ماست.

تصور می‌کنم، تنها از سر شیادی یا بی‌خبری محض می‌شود در قاب روایت «تهدید ایران» قرار گرفت وقتی یک سوی ماجرا بیشتر از دویست بمب اتم دارد و مدام در کار اشغالگری، تجاوز و نقض حقوق بشر بوده‌است و سوی دیگر ماجرا در همین منطقه‌ی تراژیک، منظورم عربستان سعودی، بیلیون‌ها دلار فقط صرف تبلیغات اسلامی بنیادگرایش می‌کند. حکومت ایران، در بهترین حالت، در نقش اعوان «تهدیدهای خاورمیانه» عمل می‌کند چرا که با غصب «سخن حق» و محاکاتی دروغین، زمینه را برای تحقق آن تهدیدها فراهم می‌کند. نتیجه‌ی غصب سخن حق، آن می‌شود که امروز مغلوب احتمالی آینده، ‌دست یاری دراز می‌کند به سمت فاتح احتمالی تا در حق‌اش رحم آورد: به نام مردم.

شکاف میان مردم ایران و حکومت ایران بر همین واقعیت غصب «سخن حق» قرار گرفته است. این شکاف به هیچ‌وجه قابل مقایسه با فاصله‌ی میان مردم اسرائیل و دولت آن نیست.

شمس تبریزی قصه‌ی عامی‌مردی را نقل می‌کند که به مجلس وعظ مسجد ده می‌رود. هرشب ملای تازه‌ای سخن می‌راند و حدیث خویش باز می‌گوید. یک شب، آخوند، اهل تشبیه‌است و شبی دیگر، اهل تنزیه. روستایی‌مردِ قصه‌ی شمس، هر شب، دیگر می‌شود. امشب اهل تشبیه‌است و ماحصلِ همه‌ی عمر خویش بر باد می‌بیند و فردا اهل تنزیه و باز هم‌اوست که زندگانی و ایمانش برباد می‌رود. همسری دارد اما، این عامی‌مردِ قصه‌ی شمس که تقلا و تردید شوی خویش می‌بیند و تسکینش می‌دهد به عبارتی که «ای مرد، هیچ عاجز مشو و سرگردانی میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هرجا که هست، عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد! تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش!» حکمتی که در سخن زن است، به همین قاب‌های روایت اشاره می‌کند. زن، حقیقت درویشی شوی خویش را خارج از قاب روایت «تشبیه» و «تنزیه» می‌بیند، به عبارتی خارج از قاب روایت «جمهوری اسلامی» و «آمریکا». بازی کردن در قاب روایت‌های جعلی، نتیجه‌ای جز تحکیم آن روایات ندارد. ایران، یک تهدید نیست. فلسطین، اشغال‌شده‌است. ما آزادی می‌خواهیم. خودمان بدستش می‌آوریم. مفهوم جنگ را به هر عنوانی نمی‌پذیریم، نه از ما و نه بر ما. هرگز نمی‌توان با رژه‌ی سکوت و لبخند بر خون یک ملت، جنگی را متوقف کرد. این همان حکایت نازی‌هاست در حکمت مارتین نیه‌مولر «اول به سراغ کمونیست‌ها رفتند،کمونیست نبودم، اعتراض نکردم. بعد به تعقیب اتحادیه‌ها آمدند، چیزی نگفتم چرا که از آن‌ها نبودم. آن‌گاه به سراغ یهودیان رفتند، یهودی نبودم و سکوت کردم. و سرانجام به سراغ من آمدند، کسی نمانده بود چیزی بگوید.»

نازی‌های زمانه‌ی ما، رخت عوض کرده‌اند. نمی‌توان سکوت پیشه کرد.

پ.ن: پیرو بحث‌هایی که حول همین موضوع در فضای مجازی درگرفت، تصور می‌کنم باید توضیح واضحات دیگری هم بیافزایم.

- به باور من، کمپین دوستی مردم ایران و اسرائیل، حرفی فراتر از خواسته‌های دولت‌مداران آمریکا و اسرائیل نمی‌زند. آن‌ها هم پیام نوروزی می‌دهند و از مردم بافرهنگ ایران حرف می‌زنند و بر فاصله‌ی دولت و مردم ایران تاکید می‌کنند. دم خروس این قسم حضرت عباس در مسئله‌ی فلسطین است. مردم اسرائیل اگر اراده‌ای برای توقف جنگ دارند، باید به دولت خود اعتراض کنند و خشم خود را نسبت به نقض گسترده‌ی حقوق بشر، جنایت‌های غیرانسانی، جنگ‌طلبی‌‌ها و ادامه‌ی اشغالگری‌ها ابراز کنند. با تکرار حرف‌های دولتمردانشان نمی‌توانند جلوی ماشین موحشی را که خود در به‌راه افتادنش موثر و مقصرند بگیرند.

- فلسطین، همان وجه‌المصالحه‌ای است که این کمپین بر سر ادعای صلح‌طلبی‌اش تعیین کرده است. نحوه‌ی روبرویی ما با مسئله‌ی فلسطین ملاک حداقل شرافت انسانی ماست. وجه المصالحه‌ی این کمپین همان «شرافت» ماست.

- و یک نکته‌ی خیلی واضح: «دشمنِ‌دشمن من،‌ الزامن دوست من نیست!»

 

محسن عمادی

گاهنامه

/ 1 نظر / 15 بازدید
حرف تو

سلام تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتان به سایت "حرف تو" " به بهانه کمپین دوستی ایران و اسراییل " با آدرس: http://harfeto.ir/?q=node/30233 در این سایت انتشار یافت. چشم به راه مطالب خوب شما هستیم. هدیه سایت "حرف تو" به شما: "امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام): خداوند روزه را واجب کرد تا به وسیله‌ی آن اخلاص خلق را بیازماید." یا علی