پیتزا برای خانه آخر خیابان بلوط(5)




حالت خاص چهره خوناشام آلیا را ترساند. اما وقتی لبخند محوی بر صورتش نشست آلیا امیدوار شد که داشته باشد کشتن او را بررسی کند و بتواند زنده بماند. با خودش فکر کرد چقدر خوب است که بتواند زنده بماند و دوباره به خانه برگردد. بتواند بنشیند و به داستان های لوسی درباره رابطه رمانتیکش گوش کند یا حتی غرغرهای مسئول یتیم خانه و رییس پیتزا فروشی را تحمل کند. فکر دیدن دوباره آسمان آبی، حتی با اینکه شاید چند ساعتی بیشتر از ندیدنش نمی گذشت، دلش را پر از شادی کرد. در همین فکرها بود و متوجه نشد که چهره خوناشام ناگهان چقدر مهربان شده است!
- خب، فکر می کنم تو برای مردن خیلی جوونی، و البته، بیش از حد زیبا!
اولین بار بود که مردی اینطور از او تعریف می کرد، اما در آن لحظه حواسش جای دیگری بود...
- یعنی.... میتونم برم خونه؟
- اوه نه! همینجا می مونی! بریم قصر رو نشونت بدم؟
تمام شادیش بلافاصله از بین رفت! این مرد چطور به خودش جرات می داد با او اینطور برخورد کند؟
اول زندانی کردنش در آن اتاق تاریک، بعد تهدید به کشتن و خوردن خونش، امیدوار کردنش به آزادی و حالا این رفتار مسخره که انگار آلیا با پای خودش به عنوان مهمان وارد این خانه شده... لابد فردا هم دوباره تصمیمش را عوض می کرد و می خواست او را بکشد!
- نه!
- متوجه نشدم؟
- نمیخوام خونه رو نشونم بدی!
- نمی....
- نه! نمی خوام! نمیخوام بریم خونه رو ببینیم، یا باغ رو، یا مزرعه رو، یا هر جای دیگه! من با تو هیچ جا نمیام، حتی بهشت!
خوناشام دختر را با یک دست بلند کرد و به دیوار کوبید. صورتش را جلو برد و از لای دندان های کلید شده گفت:
- تو هنوز برده منی!
آلیا بغض کرد:
- می خوام برم خونه!
- فکر کردی کسی اونجا منتظرته؟ برای هیچ کس مهم نیست که به یتیم خونه برنگشتی! تو یه یتیم کوچولوی بدبختی!
اشک چشم های آلیا را پر کرد، اما به جای گریه کردن وحشیانه شروع به کوبیدن به سر و صورت خوناشام کرد.
- ولم کن برم! بذار برم! ولم کن....
ضربه ها حتی ذره ای الکساندر را آزار نمی داد، اما رفتار دختر باعث سردرگمیش شد! تابحال کسی به خودش جرات نداده بود با او اینطور رفتار کند، و نمی دانست باید چه عکس العملی نشان دهد. با ملایمت دختر را پایین گذاشت. آلیا کنج دیوار مچاله شد و زد زیر گریه...
- می خوام برم خونه!
دنبال حرفی گشت تا آرامش کند. اما درست همان وقت...
- قربان! نزدیک غروبه!
دختر جوانی با موهای کاهی رنگ بالای پله ها ایستاده و معلوم نبود از چه مدت پیش، ماجرا را تماشا می کرد. پیش بند سفیدی که روی لباس بلندش پوشیده بود و حالتی که دستانش را روی پیشبند گره کرده بود به وضوح نشان می داد که باید یکی از خدمتکارها باشد.
- ممنونم لوسی!
الکساندر که با دیدن دختر خدمتکار دوباره همان رفتار سرد را از سر گرفته بود، با حرکت سریع دست یکی از پنجره ها؛ که آنقدر محکم بود که حتی اجازه ورود ذره ای نور را نمی داد و هیچ مشخص نبود که وجود دارد؛ را باز کرد، نگاهی به آسمان انداخت و پیش از آنکه نور ناگهانی بتواند راهرو را روشن کند، با همان سرعت پنجره را بست و به سمت مخالف به راه افتاد. وقتی خواست از کنار آلیا بگذرد، روی پاشنه پا چرخید، بازویش را گرفت و از جا بلندش کرد و او را به سمت خدمتکار هل داد:
- اتاق برده رو بهش نشون بده!
و در نور کم راهرو از دید خارج شد. خدمتکار بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جلو آمد و دست آلیا را گرفت:
- ازین طرف!
آلیا بدون مخالفت دنبالش راه افتاد. هم از حمله عصبی چند دقیقه پیش خسته بود و هم مطمئن بود راه فراری ندارد. از طرفی دیدن دختر جوان دیگری همسن و سال خودش در آن قصر تاریک با ارباب سنگدلش، حالش را کمی بهتر کرده بود. با خودش فکر کرد شاید دخترهای دیگری هم در قصر باشند... اگر اینطور بود شاید می توانست راضیشان کند فراریش دهند، یا اصلا همه با هم فرار کنند! باید می فهمید...
- تو هم برده ای؟
- نه! من خدمتکارم! مسئول امور خانه داری قصر
- ممم...یعنی برده نیستی؟ چنتا آدم دیگه اینجاست؟
- به جز باغبون کسی نیست! ارباب به کس دیگه ای احتیاج نداره!
لحن دختر هم به اندازه اربابش سرد بود؛ سرد و مغرور! حالت راه رفتن، رنگ پریدگی صورت و موهای کمرنگی که محکم پشت سرش جمع کرده بود او را بیشتر از الکساندر شبیه خوناشام ها نشان می داد. آلیا لب ورچید...نقشه هایش بی فایده بود! کسی در قصر نبود که بتواند کمکش کند، و این دختر هم ارزش خطر کردن نداشت، ولی شاید می توانست دوست خوبی باشد!
- تو هم خوناشامی؟
- ما سال های سال برای ارباب این قصر خدمت کرده ایم. به پاس وفاداریمان، یکی از ارباب ها پدربزرگ مرا تبدیل کرد. حالا افتخار این را داریم که خون خوناشام در رگ هایمان جریان دارد و مثل شما انسان ها نیستیم!
- باغبون چی؟ اونم خوناشامه؟ یا نیمه خوناشام؟
- نه! اونم یه انسان ضعیفه! یه برده!
- خب من باید چکار کنم؟ به تو یا باغبون کمک کنم؟
- اجازه صحبت کردن با باغبون رو نداری؛ و من خودم از عهده تمام کارهای قصر برمیام!
- خب پس چرا اربابت منو نگه داشته؟
- نمی دونم! ارباب هیچوقت برده ها رو نگه نمیداره! برای مدتی با ترسشون سرگرم میشه، و وقتی خسته شد کارشونو تموم می کنه! برده ها اسباب بازی های ارباب هستن!
در لحنش بدجنسی خاصی بود. آلیا با شیطنت جواب داد:
- ولی فکر کنم از من خوشش اومده! چون تصمیم گرفته منو نگه داره! شاید بخواد من رو تبدیل کنه و باهام ازدواج..........
لوسی چنان ناگهانی برگشت که نزدیک بود به هم برخورد کنند. چشمهایش در نور کم راهرو از خشم می درخشید و صورت بی رنگش گل انداخته بود! از لای دندان های به هم فشرده اش گفت:
- گوش کن برده! الکساندر مال منه و مال منم می مونه! بکش کنار وگرنه بد میبینی! ما نسل اندر نسل در این خانواده خدمت کردیم و خوب می دونیم چطور حق برده هایی که پا از گلیمشون درازتر می کنند رو بذاریم کف دستشون! الکساندر اصلا از انسان ها خوشش نمیاد، و قراره با من ازدواج کنه، برده!
به عمد روی کلمه "برده" تاکید می کرد. اما قیافه اش آنقدر برای آلیا جالب بود که فراموش کرد به دل بگیرد! تصور اینکه کسی بتواند آن خوناشام را دوست داشته باشد، یا حتی بدتر، عاشقش شود، برایش خنده دار بود! دیدن این دختر رنگ پریده عصبانی هم سرگرمش می کرد، درست مثل وقتی در یتیم خانه همینطور لج یکی از دخترها را در می آورد.
لوسی حرف هایش را تمام کرد و به او خیره شد. از عصبانیت نفس نفس می زد. آلیا زد زیر خنده:
- هی، چته تو؟ خب برا خودت! چقدرم که بهم میایین! فکر کردی من دلم میخواد اینجا باشم؟ معلومه که نه! تو هم اگه خیلی از بودنم ناراحتی اربابتو راضی کن برم گردونه همونجایی که منو دزدیده! بعدش میتونی به عشقت برسی...
حرف های آلیا باعث شد لوسی متوجه شود زیاده روی کرده است! سعی کرد دوباره چهره خونسردی بگیرد و برخلاف الکساندر اصلا موفق نشد. دستی به پیشبندش کشید و راه افتاد:
- من با تصمیمات ارباب مخالفت نمی کنم!
- اوه واقعا؟ فکر کنم جرات نمی کنی!
لوسی جواب نداد، چند قدم جلوتر رفت و ایستاد؛ تازه آن وقت آلیا متوجه شد که به آخر راهرو رسیده اند. خدمتکار در فلزی سنگینی را باز کرد. تاریکی و بوی ماندگی اتاق آلیا را مردد کرد، نگاه درمانده ای به لوسی انداخت؛ اما وقتی لبخند شیطانی و چهره راضی او را دید، قدرتش را جمع کرد و درحالیکه سعی می کرد نشان دهد بی خیال است وارد اتاق شد.
لوسی با پوزخندی گفت:
- خوش بگذره، برده!
و در را پشت سرش بست، سکوت و تاریکی مطلق آلیا را دربرگرفت.
هرچه چشم گرداند حتی روزنه نوری هم نبود. از کنار در شروع کرد و خواست دور اتاق را بچرخد، اما زودتر از آنچه تصور می کرد به دیوار رسید. در سمت دیگر هنوز یک قدم نرفته بود که به تختی فلزی برخورد کرد و با لمس دست ها توانست قفسه فلزی کوچکی را در کنارش تشخیص دهد. دو قدم در 5 قدم! حالا تمام زندگیش همین بود؛ با یک تخت سرد فلزی و یک قفسه...
بغض گلویش را فشرد. حرف های خوناشام و خدمتکار بی احساسش دلش را شکسته بود. خسته و گرسنه بود و از سرما می لرزید. می خواست به خانه برگردد. دلش یک تخت خواب گرم و یک فنجان قهوه و غذای مزخرف یتیم خانه را می خواست. روی تخت مچاله شد و زد زیر گریه... و آنقدر گریه کرد که از خستگی به خواب رفت!
ترجمه (رویا.سین)

گاهنامه
/ 1 نظر / 140 بازدید
زمهرير

[گل]