پیتزا برای خانه آخر خیابان بلوط(9)

فصل 9. فرار؟
احساس عجیبی در فضا موج می زد که تابحال تجربه نکرده بودم! عجیب و قوی، آنقدر قوی که فضا را کاملا اشباع کرده بود! سعی کردم درکش کنم؛ شادی بود، هیجان، لذت، آرامش، و چیز دیگری که از همه اینها قوی تر بود...
- این چه حسیه؟ الان چه حسی داری؟
- خب بذار فکر کنم.... اعتماد؟ عشق؟
- نمی دونم... تا بحال احساسش نکرده بودم!
- شبیه احساس مادرت... یا یک دوست؟
سعی کردم به خاطر آورم... خاطره مادرم مربوط به سال ها پیش بود! صدها سال پیش... و می دانستم که دوستم داشت، شاید هم عاشقم بود! احساسات میان خوناشام ها متداول نبود، نشانه ضعف دانسته می شد! اما این آدم های بی دوام پر بودند از احساس؛ و حالا این یکی ادعا می کرد که عاشق من است؟ سعی کردم احساسش را درک کنم...
- منظورت اینه که تو عاشق منی؟ و بهم اعتماد داری؟
- البته!
- اما تو آدمی؛ خوناشام نیستی!
کاش خوناشام بود، آن وقت همین امشب به او درخواست ازدواج می دادم! اما اگر واقعا عاشق من باشد....
- با من ازدواج می کنی؟
- اما همین الان گفتی...
- حاضری خوناشام باشی؟
کاش می فهمید که من هم دوستش دارم...
- مراسم خاصی داره؟
- باید اجازه بدی ...
با لبخند به نشانه موافقت سر تکان داد. انگار فکرم را خوانده بود، از چشم هایم... خودش می گفت از چشم هایم! باورم نمی شد...
موهایش را یک سمت جمع کرد و سرش را کج کرد، طوری که می توانستم تپش رگ گردنش را ببینم...
ناگهان چشم باز کردم. دراز کشیده بودم روی تخت سرد و خالی. سعی کردم فکرش را از ذهنم بیرون کنم؛ هم فکر کلر و هم آن دخترک گستاخ که از وقتی در آن خانه متروکه دیدمش حس عجیبی در من به جا گذاشت. با حضور این برده جدید بود که دوباره تمام خاطرات کلر در ذهن من جان گرفت! همان چشم های حالت دار سیاه و پوست زیتونی....خیالبافی ها و تصوراتش!
می دانستم که به صرف قدم گذاشتن در اتاق خواب من خود را بانوی خانه می داند! به سادگی نبود کلر را پذیرفته بود و می خواست جای او را بگیرد، و هدفش هم فقط به دست آوردن محبت بود؛ شبیه همان محبتی که ندیده بود! 
از سرشب، بی موفقیت، سعی کرده بودم فکرش را از سرم بیرون کنم اما افکار دختر ذهنم را درگیر کرده بود. شاید صرفا به این دلیل که نمی توانست افکارش را کنترل کند. لوسی مانند تمام خدمتکاران دیگر از مادرش آموخته بود که چطور افکار خود را مقابل اربابش کنترل کند و کلر، با اینکه کنترل ذهن را از خودم آموخته بود، هرگز ذهنش را در مقابل من نمی بست... اما پس چرا نتوانستم احساسش را بفهمم؟ 
اصلا شاید حسی که نسبت به این دختر تازه وارد داشتم به دلیل تنهایی طولانی مدتی بود که تجربه کردم. از وقتی کلر رفت، برده های دیگری نیز به این خانه آمدند. اما این یکی با همه فرق داشت. حتی با کلر... با بی خیالی خاصی به سرعت ترس را فراموش می کرد. آنقدر بی خیال بود که بتواند اربابش را الکساندر صدا بزند! 
هنوز حسی که از شنیدن نامم از دهانش تجربه کردم در ذهنم هست... از زمانی که مادرم مرد، نامم را از زبان کسی نشنیده بودم! حالا این دختر در دومین روز حضورش به سادگی مرا "آقای الکساندر" صدا می زد. خب البته من هم می خواستم ببوسمش...
دوباره آن لحظه به خاطرم آمد... حسی که در پس زمینه هیجان در فضا بود... دخترک باور کرده بود! بی توجه به فاصله سنی دویست و چند ساله مان باور کرده بود! همین را می خواستم، اگر لوسی ناگهان ظاهر نشده بود... اما حس آن لحظات باعث می شد نتوانم فراموش کنم. می توانستم درک کنم که در کنارم آرام است. اما وقتی رهایش کردم و برگشتم، احساسش فضا را پر کرد. آن حس خاص، آن طعم و بوی منحصر به فرد، حسی که قبلا در هیچ کس ندیده بودم. حسی که تنها خودم تجربه کرده بودم، با نهایت شدت، حس رفتن کلر، طرد شدن! از همان زمان تمام افکار دختر مثل موجی در سرم جاری شده بود. در این چند ساعتی که روی تخت پهلو به پهلو می شدم هم نتوانسته بودم فراموش کنم. باید می گذاشتم امشب هم کنار من بخوابد...
...
الکساندر با پیچیدن به راهرو تغییر را حس کرد، برخلاف دیشب نه هوا پر از رویاهای رنگارنگ بود و نه صدای نفس های آرام و تپش قلب منظم انسان شنیده می شد، در اتاق را که باز کرد، حدسش به یقین تبدیل شد. آلیا آنجا نبود. می دانست که دختر از تاریکی می ترسد، و در تاریکی مطلق هم نمی تواند از اتاق خارج شود، مگر اینکه اصلا وارد نشده باشد، و تنها کسی که می توانست به این پرسش پاسخ دهد لوسی بود!
...
"حاضر نشد با من برگرده، ارباب! دیدم که به سمت جنگل می رفت و گفت که هرگز برنمی گرده!"
لوسی با لباس خواب و موهای آشفته میان اتاقش ایستاده بود و سعی می کرد وقارش را حفظ کند. ورود ناگهانی الکساندر و خشونتش در به حرف آوردن لوسی، خدمتکار را ترسانده بود. اگرچه به سرعت توانست افکارش را جمع کند و ذهن خود را تحت کنترل در آورد، اما همان چند ثانیه بعد از سوال کافی بود تا الکساندر بتواند چیزی را که لازم داشت از ذهن او بخواند.
"آماده شو! بعد از پیدا کردن برده مجازت خواهی شد!"
و از درگاه ناپدید شد. لوسی تازه لباس پوشیده و مرتب به سرسرا رسیده بود که صدای کوبیده شدن در توجهش را جلب کرد. برخلاف میلش آرزو کرد آلیا پشت در باشد و به سمت در رفت، اما خوناشام در چشم به هم زدنی خود را به در رساند و می شد گفت مشتاقانه، در را باز کرد. 
پشت در باغبان جوان بود که با صورت کبود و زخمی نفس نفس زنان وارد شد

 

(رویا.س)

گاهنامه

 

 

 

/ 0 نظر / 53 بازدید